![]() |
![]() |
|
|
به به سلامممم.سال نو مبارک.صد سال به این سالها.احوال شما چطوره؟حول حالنا شدین به سلامتی؟بفرمایین،اینجا که بده،بفرمایین بالا،تورو خدا بفرمایید اجیل و میوه و شیرینی و چایی و...اینا،اضافه وزن؟بیخیال بابا !اینا همش در و دکون این دکتراست.والا قدیمیا صد برابر می خوردن ۱۲۰ سالم عمر میکردن!!!....
خوب،چه خبر از فلانی؟ای بابا!جوون بود که ؟!سرطان؟تصادف؟سکته؟ای داد بی داد!میبینی دنیا رو؟همین پارسال اینجا نشسته بودها داشت میگفت و میخندید؟!اخ اخ اخ!حیف بود بیچاره.... از فلانی چه خبر؟جدی؟به سلامتی؟کی عروسی کرد؟ای بابا!انگار همین دیروز بود که یه بچه فینگیلی بود ها بغل مامانش!یادش بخیر زد همه میوه ها رو میزو ریخت زمین.از دیوار راست بالا می رفت!... اره اقا!گرونی بیداد میکنه.پارسال عید داشتیم می نالیدیم که چرا اینقدر گرونیه،گفتیم بلکم امسال بهتر بشه ولی سال به سال دریغ از پارسال!بفرمایین میوه.... نه اقا اینا همه بازیشونه.اینا دستشون تو یه کاسه ست با بقیه!میخوان خلق الله رو خر کنن!اره ه اقا.به خیالشون مردم نمی فهمن اینا بازیشونه!پس فردا که صلح و صفا کردن همه چی یادشون میره دست میدن به دست هم و تو خیابون رژه میرن!فقط خون مردم باید بره تو شیشه..... اره قصد سفر داشتیم ولی این بنزین کوپنی زد تو کاسه کوزه مون.مام که پول بنزین ازاد نداشتیم گفتیم با اهل و عیال بمونیم خونه تا ببینیم چی میشه.... هیییی!پیر شدیم.یه سال دیگه پیر شدیم.اون وقتا که جوون بودیم عیدا چه رنگ و بویی داشت.بهار بهار بود.نمی دونم ما پیر شدیم یا.... (گوشه ای از گفتگوهای عیدانه در نوروز) "سال نو مبارک"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:54 توسط نمکی |
|
|
یلدا یعنی سرما،بلندترین شب سال،اول چله بزرگه،یعنی تاریکی...
خیلی خوشحالم که برعکس ما ادمهای امروز ،اجداد ایرانیمون اونقدر با حال و دلخوش و سرزنده بودن که به جای اینهمه مفهوم سرد و سیاه یه مفهوم گرم و زنده و شاداب به این شب دادند...شب نشینی و مهمانی و جشن و سرور تا سرمای این بلندترین شب رو با گرمای دلهاشون از بین ببرن... دلهاتون گرم و یلداتون پر از شادی و نور و گرما...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:22 توسط نمکی |
|
|
چقدر جالب بود اگه میتونستیم طعم نفس هامون رو تو فصلهای مختلف بچشیم!یک نفس عمیق تو این روزهای سرد و حس سرماش تو تک تک سلولهای ریه!و بعد بازدم که مثل ابر از دهنت میزنه بیرون یه حس و حال جالبی داره...حس زنده بودن رو میده و شاید این تنها زمانی باشه که نفس هاتو احساس میکنی و در واقع بلعیدن هوا رو ...هر چند سرده و سوزشش بینی و سینوس ها رو بیچاره میکنه ولی من که به هوای گرم و خفقان اور تابستون ترجیحش میدم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:45 توسط نمکی |
|
|
همین الان متوجه شدم که حدود ۶ ماه میشه که من این وبلاگ رو درست کردم و هنوز بیخیالش نشدم و هنوز دارم مینویسم...
جای بسی شادمانی داره واسه من چون از ادمی هستم که زود حوصله م سر میره و زود هم یادم میره که اصلا همچین جایی وجود داشته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:20 توسط نمکی |
|
|
تو یه کتاب خوندم که ترس هاو نفرتهای بی اساسی که بعضی وقتها داریم مربوط به خاطرات دوران کودکیه...چند روز داشتم فکر میکردم و نتیجه اش اینا شد: -مامان می رفت سر کار و چون محل کار خودش و بابا بیرون شهر بود و هر دوشون باید صبح زود میزدن بیرون من و داداشم رو میگذاشتن خونه مادرجون و هنوزم که هنوزه گریه هام رو که دنبال ماشین بابا میدویدم و فکر میکردم که ما رو گذاشته اینجا و دیگه نمیاد سراغمون یادم هست...شاید به خاطر همون خاطراته که دور شدن چراغهای ماشین تو کوچه تاریک همیشه برام یه صحنه غمناک بوده و هست...شاید چون اون روزها تلویزیون پر بود از کارتونهایی که مامانها همیشه گم میشدن و بچه ها در به در دنبال اونها میگشتن و من هیچوقت نفهمیدم هاچ و نل ماماناشون رو پیدا کردن یا نه؟ -یادمه همیشه رادیو روشن بود و صبح ها با صدای یه موزیک که هنوزم برام ترسناکه از خواب بیدار میشدم...یه موزیک زشت که اخرش یه اقایی با صدای وحشتناک تر میگفت "تقویم تاریخ" و من از همون بچگی از رادیو متنفر شدم... -مامان دبیر شیمی بود و وقتی ورقه صحیح میکرد من مینشستم بغلش و نگاه میکردم ومامان همیشه روی یه سری دایره که تو هم کشیده میشدن و یه سری نقطه روی هرکدوم بود خط میکشید و من همیشه از اون دایره ها میترسیدم و فکر میکردم که چقدر سختن که همه اشتباه می نویسن..تا 10-11 سال بعد که فهمیدم اونها ارایش الکترونی هستن و اونقدرام سخت نیستن همیشه از درس شیمی متنفر بودم... -یه بار که مامان رفت مدرسه و من تنها بودم و قرار بود مادرجون بیاد پیشم وضعیت قرمز شد ولی من نمیدونستم اون اژیر چه معنایی داره و داشتم تو حیاط با مورچه ها بازی میکردم که یهو بووووومب...زمین لرزید و همه شیشه ها خورد شد و یه دود غلیظ پیچید همه جا...زبونم بند اومد و کنار درخت توت ایستادم و پشت تنه بزرگش قایم شدم...و به هواپیماهایی که وییییژ رد میشدن نگاه میکردم...هنوزم صدای هواپیما سر تا پام رو میلرزونه...(خونه سر کوچه رو با موشک زده بودن!) -و... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:20 توسط نمکی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:25 توسط نمکی |
|
|
چند هفته پیش که بنا به تعاریف زیادی که از اینورو اونور شنیده و خونده بودم کتب هزار خورشید درخشان نوشته خالد حسینی نویسنده افغانی ساکن امریکا رو خوندم و کلی هم برای شخصیت های زن داستان(لیلا و مریم و نانا و ...)اشک ریختم و کلی تو دلم به طالبان که اینهمه سر مردم و به خصوص زنها بلا اورده بودن فحش و بد و بیراه و ناسزا دادم و فکر کردم که دست استکبار و غرب درد نکنه که نابودتون کردن و اینا...تا اینکه 3-2 روز پیش دیدم که تو اکثر روزنامه ها یه ستون رو اختصاص دادن به یک جنابی!!!و ایشون هم با لحنی که فقط میشه اون رو جالب دونست قوانین جدید پاییزه و زمستانه رو مطرح کرده بودن از قبیل : -خانوم پاچه تو بکش رو چکمه ات! -خانوم پاچه تو بکش رو چکمه ات!چییییی؟شلوارت کوتاهه؟زری...زری...اصغر! یکی از مفاسد اجتماعی رو پیدا کردیم خودت و پوری بیاین ببرینش و هدایتش کنین و... -خانوم کلاهتو بذار بالاتر!!!که روسریت پیدا باشه!چییییی؟روسری نپوشیدی؟؟؟؟ زری...زری...اصغر!... -خانوم زیپ پالتوت رو باز کن ببینم!!!مانتو نپوشیدی؟؟؟دلیل نمیشه پالتوت بلنده!!!من دارم نظر میدم که زانوهات پیداست!!! زری...زری...اصغر!... - و غیره بعد از خوندن این اظهارات از اینکه دلم به حال زنهای افغان سوخته خنده م گرفت و به این فکر افتادم که کسی دلش به حال اینهمه تحقیر شدن زنهای ایرانی نمی سوزه؟اینهمه بودجه و نیروی انسانی برای طرح های پاییزه و زمستانه و بهاره و تابستانه...تازه این اولشه باتوجه به پیشرفت های روز افزون احتمالا سال دیگه طرح بهاره و تابستانه پوشیدن چادر و روبنده (برای جلوگیری از سوخته شدن پوست لطیف بانوان و همینطور ایجاد فعل و انفعالات فیزکی و شیمیایی اقایان)خواهد بود و طرح زمستانه؟؟؟بانوان گرامی در صورتی که احساس سرما نمودند میتوانند از یک عدد پتو پلنگی!!!یا پتو با اشکال گل مگلی استفاده نموده ان را در روی چادر به خود بپیچید...استفاده از پتوها با طرح های زننده و غربی و پیچیدن پتو به نحوی که بدن نما باشد ممنوع میباشد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:39 توسط نمکی |
|
|
سلام پویای عزیز
یک ماه گذشت از رفتنت...نمی تونم بگم زود گذشت یا دیر...ولی روزی نبود که به یادت نباشم...و به یاد اون همه امید که داشتیم برای خوب شدنت و اون همه بهت و حیرت و داغ دل واسه رفتنت...اینکه هنوز خدا بیامرز گفتن بعد اسمت سخته و هنوز شوخی ها و تکه های بامزه ای که می اومدی سر زبون هاست...و اینکه مامانت هنوز هم با خنده ازت تعریف میکنه و باور نکرده ...هرچند ما هم بعضی وقتا یادمون میره که تو رفتی... فکر نمی کنم بتونم اون روز اخر تو بیمارستان رو یادم بره...همش می پرسم اون روز چرا تنها ملاقات کننده هات من و مریم و مامانت بودیم؟چرا من؟یعنی واقعا قرار بود من اخرین کسی باشم که از پشت شیشه لعنتی ای.سی.یو برات دست تکون بدم و بگم خوب میشی ایشالله و بگم ۲ روز دیگه بر میگردیم و تو بخندی و بگی باشه و دستت رو تکون بدی و ... نمی دونم کی یادم میره وقتی از بد حالی دیشبت برامون میگفتی از پشت اون شیشه ها با ایما و اشاره و ادای نفس نفس زدنهات رو در می اوردی...کی یادم میره وقتی از مریم پرسیدی من زنده میمونم؟و این چه سوال سختی بود پویا...چون تو رفتی... زودتر از اونی که دوباره رنگ خورشید رو ببینی و اون روز صبح چقدر تلخ بود برای همه ما... پویای عزیز ...همبازی قدیمی...نمی دونم الان کجایی؟بهشت؟برزخ؟پیش خدا؟تو اسمون؟ هر جا هستی مطمئنم که حالت خوبه و دیگه درد نمیکشی و به خاطر بی گناهی و مهربونیت در پناه خداوند مهربونی... اینو بدون که هیچ وقت فراموشت نمیکنم و همیشه به یادت هستم....این پست رو هم تو این دنیای بی در و پیکر اینترنت میفرستم رو هوا...به یاد تو و همه اونهایی که امروز نیستن... ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:42 توسط نمکی |
|
|
فرض کن با سختی زیاد میرسی بالای یه قله بلند و از اون بالا پایین رو نگاه میکنی،در حالی که به سختی نفس میزنی و عرق کردی.درست نوک قله ایستادی و درحالی که قوتی تو زانوهات نمونده اطراف رو نگاه میکنی.سکوت عجیبی همه جا رو گرفته و بجز صدای نفس نفس خودت و صدای باد که بین صخره ها میوزه هیچ صدایی رو نمیشنوی...
تو همچین موقعیتی بالا رو نگاه میکنی یا پایین رو ؟به خودت میبالی یا نگران برگشتنی؟و اگه قرار باشه فریاد بزنی اینجایی که هیچ کس صداتو نمیشنوه چه چیزی رو فریاد میزنی؟ این ها سوالات و رویاهاییه که هیچ وقت جوابی براشون پیدا نمیکنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:24 توسط نمکی |
|
|
پسوردها زندگی رو اشغال کردن...
پسورد عابر بانک پسورد کارت اینترنت پسورد ایمیل پسورد توی سایتهای مختلف پسورد وبلاگ بعضی از پسوردا مثل شماره تلفن خونه حفظ میشن جوری که حتی چشم بسته و یا با یه کیبورد با زبون چینی هم میتونی بزنیشون ... و خدا لعنت کنه اون کسی رو که یه همچین پسوردی رو هک کنه و بعدش مجبور بشی با بدبختی یه پسورد دیگه بذاری و هی بنالی از اینکه بعد از هر بار پسورد زدن پیام invalid passwordبهت پوزخند نزنه که بازم یادت رفت پسورد جدیده رو کله پوک؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:24 توسط نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|