![]() |
![]() |
|
|
اخ که بعضی وقتا یه حرفایی تو اوج ناامیدی چقدر به دل ادم میشینه.یه کسی که اصلا انتظارشو نداری یه حرفی بهت میزنه و بعد تو یک ان حس میکنی که درهای اسمون اونقدرا که فکر میکنی بهم چفت نشدن و یک کورسوی امیدی تو دلت روشن میشه!
قضیه از این قراره که چون ما به عنوان یکی از افراد موفغ!!!!در فک و فامیل شناخته میشیم و نمونه بارز علم و دانش بعد از انیشتن و مادام کوری و پرفسور حسابی و پرفسور هشترودی یانمونه های قدیمی تر مثل نیوتن و گالیله وابوعلی سینا و رازی و غیره به حساب می اییم ،همون فک و فامیل برو بچه های طفل معصوم خودشون رو برای نصیحت به پای منبر ما میارن و ما مجبوریم ساعتی در بالای منبر جلوس فرموده ،داد سخن برانیم که ای فرزند علم و ادب اموز...البته در بین فرمایشات خود گهگاهی من باب اشاره(فقط اشاره!) از موفقیت های متعدد!!! خود برای این طفلان معصوم حکایاتی تعریف مینماییم(که البته شامل افتادن های پیاپی از برخی دروس،مشروطی ویا بیان معدل و غیره و ذالک نمیشود!) القصه در یکی از این منبرها بود و ما داشتیم مخ طفل مزبور معصوم!!!را تلیت میکردیم و طبق معمول از اشاراتی از موفغیت های خود مینمودیم که یهووووو حواسمون پرت شد و رفتیم سراغ بد بیاریهای اخیر و اینکه دیگه داریم گند میزنیم و نه بابا این خبرام نیست ومیریم لب دریا دریا میشه شوره زارو میریم کویر میشه دریاو هییییییی چه روزایی داشتیم اون زمونا و دست به هر کاری میزدیم بعد یه مدت کوتاه نتیجه میداد و موفق میشدیم و یادش بخیرو اینا... ولی حالا چی ؟ حالا چی؟ که به یکباره طفل به سخن در امد و جمله ای حکیمانه بگفت و مسئله اموز یک !مدرس شد !!! طفل بگفت: خوب اون موقع تلاشهات همون موقع که جواب نمی داد، بعد از یه مدت موفق!!!میشدی،اما اون موقع احتمالا چون خیلی کمتر به خودت مطمئن بودی صبرت هم زیادتر بود و کارهات رو با دقت بیشتری انجام می دادی و وسواس به خرج می دادی.ولی امروز چون توقعت از خودت بالا رفته یادت رفته که همه اون موفقیت ها در اثر تلاش و دقت و صبرت بوده و انتظار داری که صرف اینکه دست به یه کاری بزنی باعث میشه که توش موفق بشی...(باور کنید همین طفل نیم وجبی اینو گفت!!! ما رو میگی؟یک ان به خود امدیم و دیدیم که به! دسته گل و پته رو اب بالا و پایین میرن و بای بای میکنن! با بد بختی دست و پامون رو جمع کردیم و یه جوری منبر رو به پایان رسوندیم و اینا. بعد از ساعتی که به خود امدیم دیدیم طفل بد هم نمی گفت ها!انگار روان ما رو سر ۳ سوت شناسایی کرده بود.همه حرفاش تقریبا درست بود و ما تصمیم گرفتیم که زین پس به جای منبر جلسه تریبون ازاد برپا نماییم و اندکی از این طفلان بیگناه چیز یاد بگیریم.باشد که رستگار شویم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3:7 توسط نمکی |
|
|
همیشه به این فکر میکنم که فردا روز بهتری خواهد بود.همیشه فردا درخشان تر و روشن تر به نظرم می اد.فردا پر از نور و زیبایی و شادیه.شاید بشه اسم این احساس رو امید گذاشت ولی امید به روزهایی که شاید هرگز نیان یه جور حماقته.شایدم یه جور دلخوشکنک.حالا هر چی...
اسمش هر چی میخواد باشه ولی من یکی دارم به این نتیجه میرسم که امید به فردایی که نمیدونم چه نقشه ای واسم داره ،باعث شده از این روزای جوونیم هیچی نفهمم و همشو هدر بدم. تازه داره این جمله"امروز همان فرداییه که دیروز منتظرش بودی"رو میفهمم!تازه دارم میفهمم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:56 توسط نمکی |
|
|
این روزا دیگه دارم از رو میرم .دیگه به بطالت گذروندم عمرم حدی داره که دیکه داره از حدش میگذره.
حالا که دارم فکر میکنم بعضی وقتا استرس هم اونقدرا بد نیست. استرس یه جورایی باعث میشه نگندی.نپوسی و به جز کرم یه چیز دیگه هم تو وجودت بلوله و وادارت کنه که یه تکونی به خودت بدی.گرچه خیلی احمقانه است اما کاش بازم یه امتحانی یه درس جواب دادنی بود .وقتی ادم بیکار میشه کله میشه مثل بازار مسگرها! یا باید بکوبیش به دیوار که عرضه میخواد و من عرضشو ندارم یا باید بشینی و دینگ دینگشو تحمل کنی... کاش زودتر اول مهر بشه.اول مهر بشه و من راه بیفتم برم دنبال یه کاروباری و این اولین باریه که همچین ارزویی میکنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:46 توسط نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|