![]() |
![]() |
|
|
یلدا یعنی سرما،بلندترین شب سال،اول چله بزرگه،یعنی تاریکی...
خیلی خوشحالم که برعکس ما ادمهای امروز ،اجداد ایرانیمون اونقدر با حال و دلخوش و سرزنده بودن که به جای اینهمه مفهوم سرد و سیاه یه مفهوم گرم و زنده و شاداب به این شب دادند...شب نشینی و مهمانی و جشن و سرور تا سرمای این بلندترین شب رو با گرمای دلهاشون از بین ببرن... دلهاتون گرم و یلداتون پر از شادی و نور و گرما...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:22 توسط نمکی |
|
|
چقدر جالب بود اگه میتونستیم طعم نفس هامون رو تو فصلهای مختلف بچشیم!یک نفس عمیق تو این روزهای سرد و حس سرماش تو تک تک سلولهای ریه!و بعد بازدم که مثل ابر از دهنت میزنه بیرون یه حس و حال جالبی داره...حس زنده بودن رو میده و شاید این تنها زمانی باشه که نفس هاتو احساس میکنی و در واقع بلعیدن هوا رو ...هر چند سرده و سوزشش بینی و سینوس ها رو بیچاره میکنه ولی من که به هوای گرم و خفقان اور تابستون ترجیحش میدم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:45 توسط نمکی |
|
|
همین الان متوجه شدم که حدود ۶ ماه میشه که من این وبلاگ رو درست کردم و هنوز بیخیالش نشدم و هنوز دارم مینویسم...
جای بسی شادمانی داره واسه من چون از ادمی هستم که زود حوصله م سر میره و زود هم یادم میره که اصلا همچین جایی وجود داشته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:20 توسط نمکی |
|
|
تو یه کتاب خوندم که ترس هاو نفرتهای بی اساسی که بعضی وقتها داریم مربوط به خاطرات دوران کودکیه...چند روز داشتم فکر میکردم و نتیجه اش اینا شد: -مامان می رفت سر کار و چون محل کار خودش و بابا بیرون شهر بود و هر دوشون باید صبح زود میزدن بیرون من و داداشم رو میگذاشتن خونه مادرجون و هنوزم که هنوزه گریه هام رو که دنبال ماشین بابا میدویدم و فکر میکردم که ما رو گذاشته اینجا و دیگه نمیاد سراغمون یادم هست...شاید به خاطر همون خاطراته که دور شدن چراغهای ماشین تو کوچه تاریک همیشه برام یه صحنه غمناک بوده و هست...شاید چون اون روزها تلویزیون پر بود از کارتونهایی که مامانها همیشه گم میشدن و بچه ها در به در دنبال اونها میگشتن و من هیچوقت نفهمیدم هاچ و نل ماماناشون رو پیدا کردن یا نه؟ -یادمه همیشه رادیو روشن بود و صبح ها با صدای یه موزیک که هنوزم برام ترسناکه از خواب بیدار میشدم...یه موزیک زشت که اخرش یه اقایی با صدای وحشتناک تر میگفت "تقویم تاریخ" و من از همون بچگی از رادیو متنفر شدم... -مامان دبیر شیمی بود و وقتی ورقه صحیح میکرد من مینشستم بغلش و نگاه میکردم ومامان همیشه روی یه سری دایره که تو هم کشیده میشدن و یه سری نقطه روی هرکدوم بود خط میکشید و من همیشه از اون دایره ها میترسیدم و فکر میکردم که چقدر سختن که همه اشتباه می نویسن..تا 10-11 سال بعد که فهمیدم اونها ارایش الکترونی هستن و اونقدرام سخت نیستن همیشه از درس شیمی متنفر بودم... -یه بار که مامان رفت مدرسه و من تنها بودم و قرار بود مادرجون بیاد پیشم وضعیت قرمز شد ولی من نمیدونستم اون اژیر چه معنایی داره و داشتم تو حیاط با مورچه ها بازی میکردم که یهو بووووومب...زمین لرزید و همه شیشه ها خورد شد و یه دود غلیظ پیچید همه جا...زبونم بند اومد و کنار درخت توت ایستادم و پشت تنه بزرگش قایم شدم...و به هواپیماهایی که وییییژ رد میشدن نگاه میکردم...هنوزم صدای هواپیما سر تا پام رو میلرزونه...(خونه سر کوچه رو با موشک زده بودن!) -و... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:20 توسط نمکی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:25 توسط نمکی |
|
|
چند هفته پیش که بنا به تعاریف زیادی که از اینورو اونور شنیده و خونده بودم کتب هزار خورشید درخشان نوشته خالد حسینی نویسنده افغانی ساکن امریکا رو خوندم و کلی هم برای شخصیت های زن داستان(لیلا و مریم و نانا و ...)اشک ریختم و کلی تو دلم به طالبان که اینهمه سر مردم و به خصوص زنها بلا اورده بودن فحش و بد و بیراه و ناسزا دادم و فکر کردم که دست استکبار و غرب درد نکنه که نابودتون کردن و اینا...تا اینکه 3-2 روز پیش دیدم که تو اکثر روزنامه ها یه ستون رو اختصاص دادن به یک جنابی!!!و ایشون هم با لحنی که فقط میشه اون رو جالب دونست قوانین جدید پاییزه و زمستانه رو مطرح کرده بودن از قبیل : -خانوم پاچه تو بکش رو چکمه ات! -خانوم پاچه تو بکش رو چکمه ات!چییییی؟شلوارت کوتاهه؟زری...زری...اصغر! یکی از مفاسد اجتماعی رو پیدا کردیم خودت و پوری بیاین ببرینش و هدایتش کنین و... -خانوم کلاهتو بذار بالاتر!!!که روسریت پیدا باشه!چییییی؟روسری نپوشیدی؟؟؟؟ زری...زری...اصغر!... -خانوم زیپ پالتوت رو باز کن ببینم!!!مانتو نپوشیدی؟؟؟دلیل نمیشه پالتوت بلنده!!!من دارم نظر میدم که زانوهات پیداست!!! زری...زری...اصغر!... - و غیره بعد از خوندن این اظهارات از اینکه دلم به حال زنهای افغان سوخته خنده م گرفت و به این فکر افتادم که کسی دلش به حال اینهمه تحقیر شدن زنهای ایرانی نمی سوزه؟اینهمه بودجه و نیروی انسانی برای طرح های پاییزه و زمستانه و بهاره و تابستانه...تازه این اولشه باتوجه به پیشرفت های روز افزون احتمالا سال دیگه طرح بهاره و تابستانه پوشیدن چادر و روبنده (برای جلوگیری از سوخته شدن پوست لطیف بانوان و همینطور ایجاد فعل و انفعالات فیزکی و شیمیایی اقایان)خواهد بود و طرح زمستانه؟؟؟بانوان گرامی در صورتی که احساس سرما نمودند میتوانند از یک عدد پتو پلنگی!!!یا پتو با اشکال گل مگلی استفاده نموده ان را در روی چادر به خود بپیچید...استفاده از پتوها با طرح های زننده و غربی و پیچیدن پتو به نحوی که بدن نما باشد ممنوع میباشد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:39 توسط نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|