![]() |
![]() |
|
|
سلام پویای عزیز
یک ماه گذشت از رفتنت...نمی تونم بگم زود گذشت یا دیر...ولی روزی نبود که به یادت نباشم...و به یاد اون همه امید که داشتیم برای خوب شدنت و اون همه بهت و حیرت و داغ دل واسه رفتنت...اینکه هنوز خدا بیامرز گفتن بعد اسمت سخته و هنوز شوخی ها و تکه های بامزه ای که می اومدی سر زبون هاست...و اینکه مامانت هنوز هم با خنده ازت تعریف میکنه و باور نکرده ...هرچند ما هم بعضی وقتا یادمون میره که تو رفتی... فکر نمی کنم بتونم اون روز اخر تو بیمارستان رو یادم بره...همش می پرسم اون روز چرا تنها ملاقات کننده هات من و مریم و مامانت بودیم؟چرا من؟یعنی واقعا قرار بود من اخرین کسی باشم که از پشت شیشه لعنتی ای.سی.یو برات دست تکون بدم و بگم خوب میشی ایشالله و بگم ۲ روز دیگه بر میگردیم و تو بخندی و بگی باشه و دستت رو تکون بدی و ... نمی دونم کی یادم میره وقتی از بد حالی دیشبت برامون میگفتی از پشت اون شیشه ها با ایما و اشاره و ادای نفس نفس زدنهات رو در می اوردی...کی یادم میره وقتی از مریم پرسیدی من زنده میمونم؟و این چه سوال سختی بود پویا...چون تو رفتی... زودتر از اونی که دوباره رنگ خورشید رو ببینی و اون روز صبح چقدر تلخ بود برای همه ما... پویای عزیز ...همبازی قدیمی...نمی دونم الان کجایی؟بهشت؟برزخ؟پیش خدا؟تو اسمون؟ هر جا هستی مطمئنم که حالت خوبه و دیگه درد نمیکشی و به خاطر بی گناهی و مهربونیت در پناه خداوند مهربونی... اینو بدون که هیچ وقت فراموشت نمیکنم و همیشه به یادت هستم....این پست رو هم تو این دنیای بی در و پیکر اینترنت میفرستم رو هوا...به یاد تو و همه اونهایی که امروز نیستن... ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:42 توسط نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|