![]() |
![]() |
|
|
تو یه کتاب خوندم که ترس هاو نفرتهای بی اساسی که بعضی وقتها داریم مربوط به خاطرات دوران کودکیه...چند روز داشتم فکر میکردم و نتیجه اش اینا شد: -مامان می رفت سر کار و چون محل کار خودش و بابا بیرون شهر بود و هر دوشون باید صبح زود میزدن بیرون من و داداشم رو میگذاشتن خونه مادرجون و هنوزم که هنوزه گریه هام رو که دنبال ماشین بابا میدویدم و فکر میکردم که ما رو گذاشته اینجا و دیگه نمیاد سراغمون یادم هست...شاید به خاطر همون خاطراته که دور شدن چراغهای ماشین تو کوچه تاریک همیشه برام یه صحنه غمناک بوده و هست...شاید چون اون روزها تلویزیون پر بود از کارتونهایی که مامانها همیشه گم میشدن و بچه ها در به در دنبال اونها میگشتن و من هیچوقت نفهمیدم هاچ و نل ماماناشون رو پیدا کردن یا نه؟ -یادمه همیشه رادیو روشن بود و صبح ها با صدای یه موزیک که هنوزم برام ترسناکه از خواب بیدار میشدم...یه موزیک زشت که اخرش یه اقایی با صدای وحشتناک تر میگفت "تقویم تاریخ" و من از همون بچگی از رادیو متنفر شدم... -مامان دبیر شیمی بود و وقتی ورقه صحیح میکرد من مینشستم بغلش و نگاه میکردم ومامان همیشه روی یه سری دایره که تو هم کشیده میشدن و یه سری نقطه روی هرکدوم بود خط میکشید و من همیشه از اون دایره ها میترسیدم و فکر میکردم که چقدر سختن که همه اشتباه می نویسن..تا 10-11 سال بعد که فهمیدم اونها ارایش الکترونی هستن و اونقدرام سخت نیستن همیشه از درس شیمی متنفر بودم... -یه بار که مامان رفت مدرسه و من تنها بودم و قرار بود مادرجون بیاد پیشم وضعیت قرمز شد ولی من نمیدونستم اون اژیر چه معنایی داره و داشتم تو حیاط با مورچه ها بازی میکردم که یهو بووووومب...زمین لرزید و همه شیشه ها خورد شد و یه دود غلیظ پیچید همه جا...زبونم بند اومد و کنار درخت توت ایستادم و پشت تنه بزرگش قایم شدم...و به هواپیماهایی که وییییژ رد میشدن نگاه میکردم...هنوزم صدای هواپیما سر تا پام رو میلرزونه...(خونه سر کوچه رو با موشک زده بودن!) -و... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:20 توسط نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|